Monday, July 27, 2009

فرانسه مبارزه ادامه دارد


فرانسه ،مبارزه ادامه دارد/تونی کلیف،یان بیرشال

ترجمه امین قضایی و بیتی صمیمی زاده

می توانید در سایت مایند موتور مشاهده نمایید:

تلویزیون دروغ می گوید!

مهدی سلیمی
ما همیشه سلطه‌ی ژورنالیسم را بر فراز سرمان احساس می‌کنیم. سلطه‌ای همچون نفرین پدری که فرزندان ادیپوس(پولی‌نیسس و اتئوکلس) آنرا در تمام طول عمرشان در بالای سرشان می‌دیدند. این نفرین تنها یک کاربرد داشت،‌و آنهم گوشزد کردن سرنوشت مخوف فرزندان به آنها بود. درایران تمامی ابزارهای ژورنالیسم(روزنامه، نشریات، سایتهای خبری و رسمی و ...) جزئی از یک کل بزرگتر به نام تلویزیون هستند. تلویزیون جمهوری اسلامی نفرینی است که سرکوب‌گری صاحبانش، و سرنوشت مخوف مردمان را به آنها گوشزد می‌کند. این همان نفرین پدری‌ست که با وقاحت تمام خود را به نمایش می‌گذارد. آنتیگونه تنها فرزند/دختر ادیپوس بود که از سرنوشت شوم‌اش آگاه شد و به عمد از آن تخطی کرد. اکنون که همه‌ی ما از سرنوشت شوممان در این مملکت آگاه شده‌ایم؛ تنها یک راه برایمان باقی می‌ماند و آن تخطی کردن از سرنوشتی است که دیگری برایمان رقم می‌زند.

2
تلویزیون به گفته‌ی بوردیو، "جهانی می‌سازد که در آن به نظر می‌رسد کنشگران اجتماعی،‌ظاهراً آدمهای مهمی هستند. آزادی و خود مختاری داشته و گاه حتی از هاله‌ای خارق‌العاده برخوردار هستند"، اما در حقیقت عروسکان خیمه شب بازی هستند که در دست یک ضرورت قرار دارند. ضرورتی که باید آنرا توصیف کنیم و به ساختاری برمی‌گردد که باید آنرا بیرون کشید و آشکار کرد. ضرورتی که سایه‌ی آن را در صورت تمام این عروسکان تلویزیونی می‌بینیم. این ضرورت حاصل یک اتوریته‌ی نمادین است که بر فراز آنها حکمرانی می‌کند، و اتفاقاً ماهیت تلویزیون هم، اغراق‌نمایی در نمایش همین اتوریته است.

3
قانون کلاسیک ژورنالیسم می‌گوید: رسانه‌ی فراگیری چون تلویزیون که مخاطبان به شدت بالایی دارد،‌اگر اطلاعات همه جانبه بدون هیچ پستی و بلندی و یکدست را به مخاطبان بدهد، اثرات فرهنگی و سیاسی بالایی را در بر می‌گیرد. این قانونی که هر اندازه یک ارگان مطبوعاتی یا یک ابزار بیان، بخواهد مخاطب بالایی را فرا بگیرد، باید خود را خنثی‌تر کند. یعنی چیزهایی که ممکن است باعث تقسیم و بیرون راندن قشری از مخاطبان شود را از خود خارج کند. جالب آنجاست که انگار مخاطب در تلویزیون جمهوری اسلامی هیچ نقشی ندارد. تلویزیون در اینجا یک ابزار سادیستی است، نه وسیله‌ای برای جلب رضایت بیننده‌گان. این روزها تلویزیون علناً اعلام می‌کند که: "من دروغ می‌گویم! و این حق من است و نیازی به هیچ مخاطبی ندارم".

4
بوردیو عده‌ای را "متفکران فوری" نام می‌نهد. تخصص آنها در ارائه‌ی اندیشه‌های یکبار مصرف است و حرفه‌ای‌های تلویزیونی آنها را" طرفهای خوب" خطاب می‌کنند. اینها کسانی هستند که می‌توان دعوتشان کرد و مشکلی برایتان ایجاد نخواهد کرد و می‌توانند ساعتها برایتان وراجی کنند. بدین ترتیب شما دنیایی از آدمهای مناسب کارتان دارید که همچون ماهی در آب راحت هستند. تلویزیون ما را همین "متفکران فوری" می‌گردانند و در عکس‌العمل به تمامی این آدمها هیچ واژه‌ای مناسبتر از "نفرت" به ذهنم خطور نمی‌کند. ریمون ویلیامز این فرضیه را مطرح می‌کند که انقلاب رمانتیک در شعر، واکنشی بود به نفرتی که ظهور مطبوعات عامه‌پسند در نزد نویسندگان انگلیسی ایجاد کرده بود. با این تواصیف، همین نفرت ما را در رسیدن به یک جنبش هنری مناسب که همیشه در پی آن بوده‌ایم یاری خواهد کرد.

5
زغال از نگاه ما، همیشه همچون نقطه‌ی تروماتیکی بوده که نظم نمادین را به هم می‌زند و این تنها ماهیت سایت زغال است. این ماهیت همچون یک حادثه‌ی تروماتیک غیرقابل شناسایی است، یعنی در ایجابیت خویش نمی‌توان آنرا بدست آورد و از امر نمادین می‌گریزد و با این حال در نگاه سلبی یک "هیچ محض" نیست و تاثیر آنرا نمی‌توان انکار کرد. ماهیتی که وجود ندارد و در عین حال زنجیره‌ای از ویژه‌گی‌هاست. از این به بعد نیز با تاکید به ماهیتمان به کار خود ادامه خواهیم داد..

6
حال خلاء‌ای اینجا باقی می‌ماند، خلاء آزادی. فقدانی که به دست سوژه‌ها دست بدست می‌شود و سوژه‌ها-به گفته‌ی ژیژک- یک فقدان مشترک را به هم پاس می‌دهند. بعد از تمامی اتفاقات اخیر در ایران همه‌ی نگاهها به این خلاء بازگشته است. در خیابان ما شاهد نگاههایی هستیم که همین خلاء را بین خود رد و بدل می‌کنند و درد مشترکشان را با نگاهشان به صورت همدیگر فریاد می‌زنند. تلویزیون و کارکرد مسخره‌ی آن در جمهوری اسلامی نمی‌تواند این خلاء را پر کند. سوژه‌ها هیچ چیزی را فراموش نکرده‌اند و مدام برای از میان برداشتن این خلاء خواهند جنگید. زغال در همین راستا و بنا به ماهیت تخطی‌گری خویش همچون قبل به کار خود ادامه می‌دهد. اکنون که تعداد کثیری از دوستانمان دستگیر شده‌اند و فضای یاس‌آوری همه‌ی ما را فراگرفته است، زغال در وهله‌ی اول خواهان آزادی همه‌ی این دوستان است و از این به بعد نیز به راه خود ادامه خواهد داد. اما اینبار در فضایی که خواننده‌گانش بیشتر از پیش آن خلاء مشترک را احساس کرده‌اند و بر ماست که بر ماهیت تخطی‌گری از سرنوشت مخوف خویش بیافزائیم و شما را در همصدائی با آواهای مشترکمان فراخوانیم...

انتخابات پالوده، و آن حقیقت آلوده


بابک سلیمی زاده

آنچه میل رهایی ِ مردم را به پای صندوق های انتخاباتی می کشاند در عین حال همان چیزی ست که آنها را از رهایی بازمی دارد. آنچه مردمان را به مشارکت در سرنوشت خویش فرامی خواند در عین حال همان چیزی ست که پیش تر آنها را از مشارکت در سرنوشت خویش خلع ید کرده است. آنچه مردمان را تحت حمایت از فلان کاندیدای تحول خواه بورژوازی به هم نزدیک می کند، در عین حال همان چیزی ست که آن مردم را از هم دور می کند. آنچه می خواهد مردم را از ابتذال «تحریم انتخابات» دور کند، در عین حال همان چیزی ست که آنها را در ابتذال حمایت از فلان کاندیدا به مثابه حمایت از فلان تیم فوتبال بسیج می کند. و در نهایت، آنچه رژیم و مردم طرفدار تغییر در این رژیم را از هرگونه تغییر واقعی دور می کند، نارسایی خود مفهوم این تغییر است.
شاید تا یک هفته پیش می توانستیم این یادداشت را با طرح تکراری و بی فایده ی «نمایشی بودن» انتخابات رژیم شروع کنیم. اما در این یک هفته و در جریان دو مناظره ی جنجالی ماهیت این نمایش بکلی تغییر کرد. اینبار این خود جمهوری اسلامی ست که در این نمایش بطرزی علنی دست به خودزنی می زند. هر باصطلاح «دروغ» جدید احمدی نژاد در مورد سردمداران دولتهای پیشین، در عین حال اعتراف رژیم است به دروغ هایی که پیش تر گفته است. شاید بتوان با الهام از داستایفسکی که با مشاهده ی نقاشی هلباین با عنوان «مسیح مرده» گفته بود "چگونه پس از دیدن این پرده می توان باور کرد که او باز زنده خواهد شد؟"، بتوان پرسید چگونه می شود پس از مشاهده ی سران رژیم بر صفحه ی تلویزیون در حالیکه خودشان صریحاً یکدیگر را دزد و قاتل و شکنجه گر می نامند و به سیخِ افشاگری میکشند، هنوز باور کرد که جمهوری اسلامی زنده است؟ گرچه دزد و قاتل بودن دولتمردان گذشته و حال را همه کس می داند، اما این خودزنی در جهان نمایش حکایت از مرگ نمادینی دارد که جمهوری اسلامی سالهاست با آن دست و پنجه نرم می کند و از قضا امروز به نمایش عموم در می آید. آیا می توان در مقابل وضعیت نمایشی ای که بموجب آن سران حکومت با هم همیشه متحد و یکصدا هستند و در میان توده ی مردم تحت سلطه تناقض و نفاق موجود است، از این پس وضعیتی کاملاً برعکس را متصور شد؟ وضعیتی که در پی وارونه شدن دیالکتیکی معنای وضعیت اول می آید. یعنی وضعیتِ توده ای که پیش تر دارای نفاق و تناقض فرض میشده، بیش از هر چیز در خود واجد وحدت است، و وحدت نمایشی حاکمان بیش از هر چیز واجد نفاق و تفرقه؟
جمهوری اسلامی در عرصه ی نمایش عمومی دست به نوعی خودزنی زده است و البته مردم در این نمایش همچنان نه بازیگر، که تماشاگرند. در حوزه «نمادین»، جمهوری اسلامی سالهاست که مرده است، اما چیست که مرگ «واقعی» آن را همچنان به تاخیر می اندازد؟ جمهوری اسلامی باید دو بار بمیرد، آنچه مرگ نمادین آن را در مرگی واقعی برای بار دوم به تجربه می نشیند، تشکیل یک «سوبژکتیویته ی جمعی» است. این سوبژکتیویته جمعی بی شک نه در سوژه شدن جمعیِ ما در حمایت از یکی از جناح های قدرت، که در سوژه شدن جمعیت ما بر علیه تمامی جناح های قدرت شکل می گیرد. مسئله این است که «موقعیت های رهایی» که جناح های حاکم پیش روی ما می گذارند، موقعیتهای کنترل شده ای هستند. امکان تغییر نه از موقعیتهای کنترل شده که از «رویداد» آفریده می شود. امر ممکن از دل رویدادی زاده می شود که یک نَفَس و هستی تازه می آفریند. ما جامعه ایران را مستعد شکل دادن موقعیتهای بیانی ای می دانیم که سوبژکتیویته ی تازه ای را به بار می آورد. و این موقعیتهای بیانی از دل جنبش های اجتماعی نوپایی بوجود خواهد آمد که دیر یا زود تمامی کاندیداها و مهره های رنگین نظام را سدّ راه رهایی خود خواهند یافت. در شرایط کنونی، متاسفانه ما در قالب مفهوم ریاکارانه ی «تغییر» همچنان داریم به زبان حکومت موجود سخن می گوئیم. ترس «زمانه ی نو»یی از انقلاب در همین نکته نهفته است : ما خواهان تغییر در شرایط موجود هستیم، حاضریم به خاطر آن یک هفته توی خیابان برقصیم و عربده بکشیم، اما نکند شرایط «واقعاً» تغییر کند(شما بخوانید "انقلاب شود")!! به نظر من جامعه ایران با تمامی بالندگی جنبش های اجتماعی نوظهورش در چنین موقعیت ریاکارانه ای بسر می برد و سعی دارد دستان خویش را پالوده و تمیز نگاه دارد. شاید بتوان در این مثال از جان زیبا با ژیژک همراه شد که "نفی" همان نگرش انتقادی جان زیبا نسبت به محیط پیرامون خویش است، و "نفی در نفی" در حکم کسب بصیرت نسبت به این امر است که چگونه خود جان زیبا به همان جهان خبیثی که قصد طردش را دارد، وابسته است و نتیجتاً بطور کامل در آن مشارکت دارد.
به منظور هرگونه تغییر واقعی، نیازی نیست این سوبژکتیویته  جمعی زیر بیرق کاندیدایی خاص تحت موقعیتهای رهایی کنترل شده شکل گیرد. هر موقعیتی که نشان از کنترل قدرت دارد، به این دلیل بر قدرت حاکم(و نه قدرت مردم) دلالت دارد که پیش تر به آن موقعیت سرایت یافته است. پس مسئله مسئله ی آلودگی ست؛ و نه پالودگی و تمیز نگه داشتن دستان خویش در قالب شعار ریاکارانه ی تغییر. جهت شرکت در سیاست و سیاسی شدن، مسئله دیگر حضور به هم رساندن در روز انتخابات نیست، سیاست نباید به انتخابات فروکاسته شود، بل مسئله اتخاذ یک سیاست سوبژکتیو است، تزریق یک سوبژکتیویته ی جمعی علیه این موقعیتهای رهایی کنترل شده. چه موقعیتهای کنترل شده ی خیابانی ای که در این هفته ها محل تخلیه ی ادیپی امیال سرکوب شده نبود! اتخاذ این سیاست سوبژکتیو که موقعیتهای حقیقتاً رهایی بخش را پیش روی ما می گشاید، همان چیزی ست که حفره ی میان مرگ نمادین و مرگ واقعی جمهوری اسلامی را پر می کند. مسئله بر سر استحاله ی جمهوری اسلامی از طریق یک تغییر نرم از بالا نیست، مسئله بر سر پر کردن این حفره ای است که جمهوری اسلامی در عین حال که از وجود آن در عذاب است از آن بهره و لذت نیز می برد. حفره ای میان مرگ نمادین و مرگ واقعی که از قضا شعار موهوم تغییر از بالا نیز همواره در همین مرحله رخ می دهد. در وضعیتی میان دو مرگ.
تفاوت عمده ی انتخابات دهم ریاست جمهوری با انتخابات پیشین در این است که اینبار این مردم نیستند که مطالبات خود را زیر نام فلان کاندیدا مشروعیت می بخشند، بل اینبار این کاندیداها هستند که با نام بردن از مطالبات و اعتراضات مردم و جنبش های اجتماعی سعی در کسب مشروعیت و تائید دارند. این خود حاکی از قوت و نفوذ جنبش های اجتماعی نوپای ایران است، با اینحال نباید دچار این توهم بود که این مدیر انتخاب شده، تحت عنوان «دستگاه دولت» در صدد ایجاد نظم و عقلانیت، یا احتمالا «تغییر» در جامعه است. آیا نفس وجود انتخاباتی برای باز آرایی دستگاه دولت خود گواه سرکوب پیشینِ یک بازآرایی سوبژکتیو جمعی نیست؟ آیا خود نشان از این ندارد که قرار نیست چیزی «تغییر» کند؟ سوال این است که آیا قرار است بازآرایی یک سوبژکتیویته در میان مردم شکل گیرد یا بازآرایی دستگاه دولت؟ اگر اولی را منظور داریم شرکت در انتخابات لزوماً پروژه ی سیاسی این سوبژکتیویته محسوب نمی شود. اینطور وانمود می شود که دولتی که خود به لطف نبودن آزادی توانِ کاندید شدن را بدست آورده، پتانسیل این را دارد که از آزادی دفاع کند! دولت مجری قانونی است که این قانون خود مجموعه ای است از بی قانونی های سرهم بندی شده. شعار «حاکمیت قانون» که به ظاهر گل سر سبد دولت اصلاحات بود و اینک میراث خود را در شعارهای انتخاباتی میر حسین موسوی می یابد، خود حکایت از حاکمیت قانونی دارد که ابزار تسلّط طبقه ای است بر طبقه ی دیگر. قانونِ حاکمیت و محدودسازی طبقه ی کارگر (حداقل دستمزد) از طرف طبقه سرمایه دار، قانونِ حاکمیت و محدود سازی طبقه ی زنان (حجاب و آپارتاید جنسی) از طرف طبقه ی مردسالار و غیره. در این قانون که به موجب آن ما پرولتاریا حق داریم نماینده ای از طبقه ی مسلّط را انتخاب کنیم تا بر ما حکمرانی کند، هر انتخاباتی انتخاب ارباب تازه است.
جمهوری اسلامی همواره عادت داشته که در برهه هایی خاص اولا مردم را تحت فشار انتخاب میان بد و بدتر قرار دهد و ثانیاً با شعائر صوری بر مطالبات آنها سوار شود : اگر هم قرار است تغییری رخ دهد، چه بهتر که این تغییر توسط خود حاکمان انجام شود، یا به عبارتی «این موقعیتهای رهایی کنترل شده باشد». اما کیست که نداند تغییر واقعی و حقیقی یعنی سرنگونی خود طبقه حاکم. بدین طریق است که موسوی (نخست وزیر اعدامهای 67) می شود پشتیبان حقوق بشر، و کروبی می شود پشتیبان حقوق زنان، و روشنفکران و هنرمندان چپ و راست زیر بیرق آنها سینه می زنند. پوف! ببینید کارمان به کجا رسیده است! خامدستی ست که فکر کنیم هرکدام از اینها واقعاً برای تحقق این اهداف یا بخش کوچکی از این اهداف می آیند. در دوران تاریک بحران اقتصادی، هر رئیس جمهوری که بر مسند قدرت بنشیند، برای سرکوب موج رو به رشد اعتراضات کارگران، زنان، معلمان، و دانشجویان می آید و همچنین برای گفتگو با آمریکا و تسریع در روند شوم خصوصی سازی. چنانکه خصوصی سازی شعار اصلی هر چهار کاندید است و همه هم برایشان از این بابت کف می زنند. تو گویی خصوصی سازی نه نشانه ی تحجر که نشانه ی پیشرو بودن کاندید مورد نظر است. پوف!
ما نیز در برابر شعارهای دروغین حقوق بشر و آزادی بیان، همچون لنین می پرسیم آزادی بیان برای چه کسی؟ آزادی بیان حقیقی همواره آزادی بیانِ حذف شدگان و اقلیت های جامعه است. وگرنه شما بورژواها و نشریات و گوزنامه هایتان که همیشه به شکلی آزادی بیان داشته اید. آزادی بیان برای چه کسی؟ برای اقلیتهای جنسی و فکری یا اندیشه ی دگرجنسگرا؟ اندیشه ی دگرجنسگرا که همیشه به هزار زبان در سخن بوده است. برای طبقه کارگر و زحمتکش و تئوری و پراتیک آن، یا برای بورژوازی و ایدئولوژی آن؟ ما نیز به عنوان فعالین چپ دانشجویی، همچون بخش عظیمی از طبقه کارگر (از جمله کارگران شرکت واحد، کارگران لوله سازی اهواز و . . . ) اعلام می کنیم که هیچ نماینده ای در این انتخابات نداریم. و کاندیدهای موجود را جز با نام «قاتل» و «دزد» به هیچ نام دیگری (از جمله «نماینده مردم»، «رئیس جمهور»، و . . . ) نمی شناسیم و نخواهیم شناخت.
اقلیت های جامعه همواره در «لحظه ی انقلاب» است که سخن می گویند. آنها چه کسانی هستند؟ آنها جوانانی هستند که چهره ی آزادی خود را در عمامه ی کروبی نمی جویند، آنها زنانی هستند که چهره ی آزادی خود را در نخست وزیر اعدامهای 67(موسوی) نمی بینند. آنها همـجـنسگرایانی هستند که آزادی خود را در اصلاحات زهوار در رفته ی رژیم نمی بینند. آنها هرچند به واسطه ی سرکوب در انفعال کامل به سر می برند، اما نفس وجود آنها، و کوئیر بودن جنسیتی، زیستی و اندیشه ای آنها، خود نفی اندیشه ها و چرتکه اندازی های شما روشنفکران دینی و دولتی ست. آنها یک «مدیر جوان و موفق» نیستند، آنها یک «شهروند نمونه و قانون مدار» نیستند، آنها یک «همـجـنسگرا»، یک «بد حجاب»، یک «جوان لاقید» و در یک کلام یک «منحرف» هستند که قدرت «انتخاب» حقیقی انسان را در قدرت انحراف او می جویند و هیچ رئیس جمهور ریش و پشمداری پاسخ خواسته های آنها را نمی دهد.
اینکه در انتخابات شرکت کنیم یا نه، شاید در «فرم» وضع موجود تغییری ایجاد کند، اما محتوای آن را ذره ای تکان نخواهد داد. مسئله بر سر این است که جامعه ایران می بایست نه به سمت سیاسی شدن در وهله انتخابات، که بسوی یک انتخاب سیاسی میل کند. به جای متحد شدن در انتخابِ نماینده ای از طبقه ی حاکم، باید به متحد شدن در انتخاب سیاسی مشخص خویش پیش برویم. به جای شرط بستن بر سر این یا آن کاندیدای طبقه حاکم، باید بر سر پیشرفت جنبش های اجتماعی ایران شرط بست. همین که نمایندگان طبقه حاکم شعارهای خود را حتی به طرزی صوری بر محور مطالبات طبقه کارگر، زنان و دانشجویان قرار داده اند، نشان از بالندگی و روند رو به رشد این جنبش ها دارد. منتها مسئله این است که آنها مطالبات جنبش ها را به حقیرترین مسائل تقلیل می دهند، مثلا مطالبات آزادی خواهانه ی زنان را به «وعده ی جمع آوری گشت ارشاد» تقلیل می دهند. هر دولتی که بر سر کار بیاید تلاش ما برای سازمان دهی نظری و پراتیکی جنبش های اجتماعی را شاهد خواهد بود. ما نخواهیم گذاشت که مطالباتمان تقلیل یابد. بی شک در این زمینه ما ایدئالیستی فکر نمی کنیم، بلکه انسانی تر از هر اندیشه ی دیگر به جنبش های اجتماعی ای چشم خواهیم دوخت که در این سالها از طریق هر درز و رخنه ای خود را سیلان داده اند و داستان خویش را در همین شکست های مکرّر در طرح افکندن رهایی خویش دنبال می کنند. ما می گوئیم جنبش های اجتماعی با تمام ضعفها و قوت هایش هیچ نیازی به تائید نهاد قدرت ندارد، اتفاقاً بر عکس، چنانکه می بینیم هر کاندیدای ریاست جمهوری برای کسب تائید و مشروعیت بطرزی ریاکارانه دست به دامان شعائر جنبش های اجتماعی می شود. مسئله بر سر انتخاب این یا آن کاندیدا نیست. مسئله دیگر بر سر یک انتخاب سیاسی و یک بازآرایی سوبژکتیو جمعی ست. شاید با نیم نگاهی به گی دوبور بتوان گفت اگر مسئله ی ما آزادی و رفع از خودبیگانگی است، نکته در اینجاست که نمی توان با اشکال ناآزاد و ازخودبیگانه (از جمله انتخابات دولتی) با از خودبیگانگی مبارزه کرد و یا پیشرفتی در این مبارزه حاصل کرد. جنبش های اجتماعی و سوژه ی جمعی ما در مقابل نهادهای قدرت، آنگاه حقیقتاً تغییری را حس خواهد کرد، که از موضع پالوده ی جان زیبا و ریاکاری مفهوم تغییر خارج شده و دست به آن «کار کثیف» یعنی تسخیر خود این قدرت بزند.

قهرمانان پوشالی ومردم بی سلاح - چند نکته

کاوه عباسیان

* اینکه به سختی میتوان نوجوانی اروپایی را یافت که با تاریخ کشورش آشنا باشد، اینکه کسی در پاریس یافت نمیشود که محل دیوار یادبود کمون یا حتی موضوع آن را بداند، اینکه در دروس تاریخ کودکان فرانسوی اثری از کمون پاریس یا اتفاقات می 68 و در کتب درسی کودکان ایرانی اثری از قتل عام زندانیان سیاسی نیست یا اینکه کودکان اسپانیایی تاریخ جنگ های داخلی خود را و جوانان انگلیسی تاریخ اعتصاب معدنچیان و خدمات دولت تاچر را نمیدانند نه به دلیل خارج از موضوع بودن و عدم اهمیت تاریخی این وقایع بلکه برعکس به دلیل زنده بودن و اهمیت انکارناپذیر این وقایع تاریخی و ربط هرروزه ی آنها با زندگی روزمره و خصلت افشاگرانه شان است که اراده ی مسلط حافظ وضع موجود ما را از آگاهی نسبت به آنها منع میکند، که مردمان بی تاریخ و اتمیزه شده عالیترین شکل مصرف کنندگان آگاهی کاذب و بهترین مجریان چرخه بازتولید وضعیت موجودند که میتوان آن را حاصل تبلور دستگاه سرکوب ایدئولوژیک در فرد فرد مصرف کنندگان جامعه ی سرمایه داری پیشرفته دانست.* نقش و ضرورت میدیا در معنای فراگیر امروزینش برای حفظ حیات و تضمین بقای وضعیت موجود را تنها میتوان با کارکرد کلیسا در قرون وسطا مقایسه کرد. نقشی که کلیسا به عنوان دستگاه سرکوب ایدئولوژیک زاده نظام فئودالیته در تحمیق توده ها و خوراندن ایدئولوژی حاکم ایفا میکرد، امروزه و در عصر انفجار انفورماتیک بر عهده ی میدیای فراگیری است که به عنوان یکی از دستگاه های تزریق ایدئولوژی حاکم به انتشار آگاهی کاذب میپردازد.* حضور پدیده ی مسعود ده نمکی هنرمند پس از سالها مسعود ده نمکی سردبیر شلمچه و سردسته ی انصار حزب الله و سرکوبگر دانشجویان را نه فقط با درجه ی وقاحت ایشان بلکه با درجه ی بی تاریخ بودن مردمان یک جامعه نیز باید سنجید. به همان میزان که سرکوب ایدئولوژیک در جامعه قوی عمل کرده و مردمان را از تاریخ شان تهی کند به همان میزان نیز شخصی چون مسعود ده نمکی گذشته ی خود را بی آنکه کلمه ای در باب آن حرفی زده یا به نقد آن بپردازد به کناری گذاشته و در قالب یک هنرمند به اصطلاح اصلاح طلب که حتی از حقوق دموکراتیک مردم هم حرف میزند خود را به جامعه معرفی میکند، فیلم هایش میفروشد و چه بسا دیر نیست روزی که جوایز جشنواره های جهانی را با احترامی هنرمندانه در دست گرفته رو به دوربین لبخند بزند. هرچند وی اولین چماق به دستی نخواهد بود که چماق به کناری نهاده و دوربین در دست گرفته اند که خود البته چماق دیگری است. افاضات دموکراتیک محسن مخملباف را تنها میتوان در بستر ناآگاهی مردمی درک کرد که قهرمانانشان از لوله ی رسانه های کاملا بیطرف حاکمان شلیک میشود. رسانه هایی که به مدد سرریز سرمایه ی انباشته، تاریخ را در سیاهچال آرشیوهای خود حبس کرده اند تا مبادا فرودستان را از تاریخ خود بهره ای باشد. دموکرات بودن شخصیت هایی همچون محسن مخملباف و محسن سازگارا و اکبر گنجی به همان میزان به حقیقت نزدیک است که انقلابی بودن جمهوری اسلامی که توسط میدیای غرب تبلیغ میشد به حقیقت نزدیک بود. مخملباف تفنگ به دستی که در خیابان های تهران آزادی خواهان را دستبند زده و به اوین منتقل میکرد بعلاوه مخملبلف انقلاب فرهنگی و بازجو و مخملبافی که با ساختن فیلم هایی چون "بایکوت" و "توبه نصوح" به همکاری در پروژه های ننگین تواب سازی میپرداخت تنها به مدد بی تاریخ ساختن مردم است که تبدیل میشود به مخملباف دموکرات و دموکراسی خواه. دروغ بودن این ادعای دموکراسی خواهی را تنها کسانی با پوست و استخوان خود درک میکنند که طعم شکنجه و شلاق را به دلیل سرپیچی از دیدن فیلم های محسن مخملباف در زندان چشیده اند، تنها کسانی درک میکنند که در خیابان های تهران توسط آقای مخملباف دستبند خورده و تحویل لاجوردی جلاد شدند، یا آن زندانیان سیاسی ای که به زور سرنیزه مجبور به بازی در فیلم های وی شدند. هرچند که تعداد بازماندگان اعدام های جمهوری اسلامی بسیار اندک اند اما هنوز هستند وجدان های بیداری که تاریخ را با بدن های خود لمس و آن را در سینه های خود حفظ کرده اند و صد البته که توسط همان میدیایی سانسور میشوند که مخملباف را به عنوان صدای مردم ایران قالب میکند.* سکانس دوم فیلم "اسب کهر را بنگر" با صحنه ی عبور نوجوانی به نام پاکو از فراز کوههای مرزی اسپانیا و فرانسه 20 سال پس از پایان جنگهای داخلی آغاز میشود. همراه پاکو که از مبارزین ضد فاشیست است و وی را تا مرز فرانسه همراهی میکند با اشاره به صلیبی که به گردن وی است گویی که خطری را حس کرده باشد دلیل آویختن آن را جویا میشود. پاکو در جواب توضیح میدهد که صلیب یادگار مادرش است. همراه پاکو در ادامه با تاکید بر اسم سرگرد وینیولاس - فاشیستی که پدر پاکو را به قتل رسانده از وی میخواهد که هیچگاه نام قاتل پدر خود را فراموش نکند. نام قاتل پدر به مثابه تاریخی که از یاد بردن آن سرآغازی است بر بی هویتی و اتمیزه شدن یک نسل، در سرتاسر فیلم به گوش میرسد ولی در پایان این کارلوس خائن است که به دست مانوئل آرتیگز (قهرمان پیر) که خود به سوی مرگ میرود کشته میشود و وینیولاس های قاتل زنده میمانند تا پس از مرگ آخرین بازماندگان یک انقلاب شکست خورده، به مدد کلیسا و میدیا نسل پاکوها را از تاریخ خود تهی ساخته و دنیا را آنگونه بسازند که تاریخ قرن بیستم اش از تاریخ مدهای لباس فراتر نرود و خود در آینده با شعارهای پر طمطراق دموکراتیک سر از انتخابات درآورند.اخطار نهفته در دیالوگ های آغازین این فیلم محصول 1964 ناشی از نگرانی هنرمندانی است که این اراده ی بی هویت سازی را دریافته، مک کارتیسم را پشت سرگذاشته و پروژه ی تهی ساختن هنر از آگاهی را به خوبی درک کرده بودند، نگرانی از تصور آینده ای که خیلی زود به واقعیت تبدیل شد.* "وای به روزی که مسلح شویم" شعار مردمی است که لزوم مسلح بودن را در تجربه های عملی خویش درک کرده اند ولی اسلحه ی مردمان پیکارگر در زمانه ای که حاکمان محکومان را از تاریخ و هویت خود تهی کرده و میروند تا آنان را به مصرف گرایانی صرف بدل سازند، نه فقط کلاشینکف بلکه آگاهی طبقاتی ای است که ضرورت زمانه فراچنگ آوردنش را بیش از پیش ایجاب میکند و همانا یکی از وجوه این آگاهی طبقاتی آگاهی تاریخی است. مردمی که به تاریخ خود مسلح گردند امیدی به دندان های ببرها نخواهند بست بلکه راه خود را به پیکار هرروزه خواهند گشود. مردمی که به تاریخ خود مسلح گردند رای خود را نه با دست و در صندوق های رای که با گام های خویش و در خیابان ها خواهند ریخت. مردم مسلح توهمی به قهرمانان پوشالی برساخته ی این یا آن رسانه ی کاملا باطرف حاکمان نداشته بلکه خود قهرمان تاریخ خویشند.

بیانیه ی نشریه ی زغال در باب انتخابات


در شرایطی که ماهیت نظام سرکوبگری بود، در شرایطی که گالریها هنر فاخر را به نمایش می گذاشتند، در شرایطی که نظام های آموزشی در باب ادبیات مستعد سخنوری می کردند، در شرایطی که هنر همچون ابژه ی غایب میل مخاطب معرفی می شد و این معیاری بود برای نرخ گذاری دلالان سودجو، در شرایطی که شعار "هر چه هنرتان غایب تر و بی مفهوم تر، گران تر" بر سر در گالریها نوشته می شد، در شرایطی که استادان سخنور پالوده گی هنر از امر اجتماعی را موعظه می کردند، در شرایطی که بهترین گالریها، خانه های خصوصی در خلوتترین جای شهر بودند و همچون نمایی از بهشت عیاشانه ی تهی شده از خیابان رخ می نمودند... یک سال و اندی پیش مجله ی الکترونیکی زغال را منتشر کردیم. با این نگاه که "ما معتقدیم اگر تولیدی در کار باشد حاصل گفتگوهای گروهی است. اینجا محل نمایش تولیدات ماست. محل ضبط صدای دیالوگهای جمعی مان. تصاویرمان چیزی جز گفتمان بدنهایمان و زبانمان فراتر از آواهایمان نیست. ما از اندیشه های اقلیتی- و نه از استادان سخنور- یاد گرفته ایم زبان اقلیت زبان آوایی است. زبانی که آواهای از فرم تهی شده را جایگزین زبان سخنوری کرده است. در زبان اقلیت همه چیز ارزش جمعی و اشتراکی می یابد. ما معترفیم که هیچ کدام از ما آدمهای با استعدادی نیستیم چرا که استعداد شیوه ی بیان فردی است. استعداد مربوط به "ادبیات استادی"، "ادبیات مولف" است. "هنر استادن" را نه یاد می گیریم ونه می فهمیم شان و به این خاطر است که یاد نخواهیم داد بلکه اجرا خواهیم کرد". نوشتیم: "هیچ کدام از شما را دوست نداریم بلکه نهایت تلاشمان در به دام اندختن شماست. بیشتر از آنکه با شما در آمیزیم، گرفتارتان می کنیم. اگر حوا، آدم را دوست می دارد و با او در می آمیزد، در مقابل "لیلیث" شرورانه به جلد دختران می رود و آنها را اغفال می کند."چرا که قبل از حوا لیلیث بود". شرارت لیلیث را می ستاییم و به شما میوه ی ممنوعه تعارف می کنیم. همراه "لیلیث" کسانی که تنها می خوابند را آزار می دهیم. مراقب تنهائیهایتان باشید! تصاویر ما را نقاشان بیمار، هر چه آزاردهنده تر ترسیم می کنند". در تمامی این مدت در باب هنر اجتماعی، گفتارهای دسته جمعی، سوسیوارگاسم در هنر، هنر خیابانی و شهری اندیشیده و آنها را به اجرا درآوردیم. هیچ فقدانی در کار نبود، فقط ما آدمهای رانده شده بودیم. از روزی که دریافتیم هنر یک امر اجتماعی است خودمان را در بستر اجتماع ای از قبل تسخیر شده یافتیم. همه جا در تصرف دیگری بود و این ما را به مبارزه وامی داشت. مسئله سر این نبود که هنر دست یک طبقه ی مسلط است بلکه فهمیدیم هنر زاده ی جامعه ی طبقاتی است و این در درجه ی اول ما را بر آن داشت تا به هاله ی متافیزیکی که دور هنر شکل گرفته بود بی اعتقاد شده و مفهوم ارزش مصرف را پیش بکشیم. بستری ما را تولید کرده بود که باید برای نابودیش مبارزه می کردیم. تنها راه رادیکالیزه کردن هنر و اندیشه بود. هیچ فقدانی در میان نبود و همین باعث شد خود را مقعدزاده گانی بدانیم که کارشان نه دست یافتن به ابژه ی میلشان بل نابودی پدر بود. برای مثال دریافتیم در تجمعمان در دانشگاهها -و هر مکان دیگری که قابلیت عدول از هنجار را دارند- در حقیقت یک هنر پرفورمنس را رقم می زنیم. همه ی این یافته هایمان باعث شد نبوغ هنری را به نفع بلوغ هنری فراموش کرده و به جای "هنر خوب" بدنبال آگاهی هنری باشیم. ما معتقد به سوبژکتیو جمعی در هنر شدیم به جای آنکه تن به سوژه های چندگانه و منحرف پست مدرن هنری دهیم. این سوبژکتیویته ی هنری ما را بر آن داشت تا یک جنبش هنری را در کنار سایر جنبشهای اقلیتی پایه ریزی کنیم و نقطه ی اشتراکمان را رادیکال بودنمان بدانیم. جنبشی در کنار جنبش کوئیر، جنبش دانشجویی مستقل و جنبشهای اقلیتی دیگر. نکته ی مهم اینجاست که ما فکر می کردیم این جنبشها فهمیده اند که جنسیت و نژاد و سایر مولفه هایی که باعث بوجود آمدنشان شده اند، مانند هنر ماهیتاً زاده ی جامعه ی طبقاتی اند. با این پیش فرض در کنارشان قرار گرفتیم که آنها دریافته اند جامعه ی سرمایه داری قابلیت هویت بخشی به آنها را دارد و به این خاطر نه بدنبال هویت یابی بلکه خواستار نابودی جامعه ی طبقاتی اند. همه ی این جنبشها می دانند که جامعه ی سرمایه داری همیشه فاقد ابژه ی مطلوب آنها هستند چرا که این جوامع اساسا بر روی فقدان خواسته هایمان پایه ریزی شده اند. ما نمی توانیم خواستار چیزی باشیم که دیگری فاقد آن است. تنها مطالبه ی ما سرنگونی آنهاست. اخیرا مقوله ی انتخابات باعث شد جنبش هایی که ما اقلیتی می پنداشتیم پا در میان گذاشته و خواهان یک سری مطالبات خود از کاندیداهای مشخص شوند. آنها اصل را فراموش کردند و تن به این بازیهای انتخاباتی دادند. شاید بیشتر به این خاطر بود که تشدید سرکوب از طرف نظام در این سالهای اخیر توسط آن بوزینه ی کوتوله باعث شد به طرز تعجب آوری همه ی نگاهها به سمت انتخابات بازگردد. این خوش بینی ای توده ای از آنجا ناشی می شد که اکثریت، انتخابات در ایران را برخلاف غرب واجد حداقلی از سیاست می دیدند. در تفاوت بین ساختارهای نظام های مبتنی بر لیبرال دموکراسی غربی -که انتخابات در آن دولتها آشکارا امری معناباخته است- و نظام جمهوری اسلامی شکی نیست. اما نباید به همان خصیصه های مورد اشاره ی خودشان یعنی "نظارت استصوابی، مشخص نبودن مرز دستگاههای سرکوب و ایدئولوژیک دولت، منفعل بودن منتخبان مردم و غیره" بی اعتنا می شدند. یا به این احتمال که یک دولت کودتا ممکن است قدرت را تصاحب کرده و انتخابات و رای مردم را بدل به امری بی معنا سازد. اتفاقی که بالعینه رخ داد و ملت هاج و واج از نتایج انتخابات به خیابانها ریختند. ما بدنبال حداقل خواسته ی سیاسی نیستیم وقتی که می بینیم سرکوب ماهیت نظام است. یک جنبش هنری رادیکال چه خواسته ای می تواند از نماینده گان نظام داشته باشد؟ در این نظامها همیشه این شکل سرکوب است که عوض می شود. و ما با دیدن سرکوب بیشتر، آواهایمان را بلندتر فریاد خواهیم زد و هنرمان آزاردهنده تر از قبل خواهد بود. دیدیم که نوچه های نظام دیشب کوی دانشگاه را دریدند و بار دیگر سرکوبگری خود را با وقاحت تمام به نمایش گذاشتند. در مقابل این واقعه احتمالا اصلاحات تنها یک وظیفه دارد و آنهم هنجارمند کردن وضعیت پیش آمده است. اما ما معتقدیم با دیدن این سرکوبها، خیابان ها به بستری برای مبارزه بدل می شوند بیشتر از آنکه محلی برای اعلام حداقل مطالبات باشند. جنبش هنری، اقلیتی است که همیشه آن پتانسیل سیاسی برای نابودی وضعیت هنجارمند را در خود می بیند و بقیه را به رادیکالیزه کردن و هنجارزدایی فرا می خواند. جنبش هنری بی آنکه از کسی حمایت کند، بر علیه هنجارها می شورد و حتی اگر دوباره خیابانها خالی شوند به کار خود ادامه داده و خانه بدوش باقی خواهد ماند. ما نه اکنون بلکه در هر وضعیتی فریاد می زنیم: "تنها راه رهایی حذف دیگری است". اعضای جنبش هنری همچون لیلیث شما را در تنهائیتان بر می آشوبند و به خیابان ها فرا می خوانند.

درباره ی انقلاب


امین قضایی

انقلاب تنها پدیده ای است که قبل از وقوعش آنرا غیرممکن می خوانند و بعد از وقوعش آنرا چاره ناپذیر.
فرصت طلبان انقلابی مانند اغواگران رفتار می کنند. از عشق به مردم صحبت می کنند اما در فکر گاییدن آنها هستند.
بورژوازی همیشه از انقلاب می ترسد حتی وقتی که خودش انقلاب می کند. دلیل امر ساده است : بورژوازی همیشه با نیروی اکثریت کارگران انقلاب می کند. انقلاب بورژوایی یعنی اینکه مردم عادی باید قدرت را تغییر دهند اما آنرا بدست نگیرند. چنین نیرنگی ترس هم دارد.
انقلاب بورژوایی به کمک دستان پرولتاریا به ثمر می رسد و انقلاب کارگری به کمک مغزهای آنها نیز.
مبارزه در کنار دار و دسته ی خزه بسته ی موسوی یعنی مبارزه با جمهوری اسلامی در کنار جمهوری اسلامی.طرفداران موسوی فکر می کنند آب بالای رودخانه از آب پایین رودخانه تمیز تر است ، اما نمی دانند که چشمه ی جمهوری اسلامی از گنداب فوران کرد.
تصور اینکه موسوی بتواند معمار یک انقلاب آتی در ایران باشد خنده دار است. اگر موسوی معمار انقلاب بود ؛بعد از سی سال الوارهای ویرانه ی انقلاب اسلامی بر ملاجش فرود نمی آمد.
فرصت طلب با همان سرعتی که از مردم جلو می زند با همان سرعت هم از آنها عقب نشینی می کنند. فرصت طلبانی که در خارج کشور همراه با مردم ، خود را به رنگ سبز می در آورند تا آخر تابستان همراه با برگهای درختان ، سبزی شان را از دست خواهند داد.
هنوز خیلی زود است که احمدی نژاد در جنایت از موسوی جلو بیافتد.اگر امروز موسوی خواهان آزادی زندانیان سیاسی از اوین است ، چند سال پیش خواهان آزادی جنازه ی زندانیان سیاسی از اوین بود.

ایران: جنبش چگونه می‌تواند پیش‌روی کند؟


آلن وودز
ترجمه‌ی بابک کسرایی
در 14 ژوئیه 1789 نیرویی متشکل از حدود 1000 پاریسی به زندان باستیل، زندانی قرون وسطایی که در آن زمان زندانیان سیاسی در آن محبوس بودند، حمله کرد. شاه لوئی شانزدهم که راجع به این حمله شنید، پرسید: "شورش شده است". یکی از اشراف که در آن نزدیک بود گفت: "نخیر عالیجناب. انقلاب شده است".
واقعیت به آرامی اما با اطمینان برای ناظرین غربی روشن می‌شود که آن‌چه در ایران شاهدش هستیم نه فقط شورش که جنبشی اعتراضی است. این انقلاب مردمی تمام و کمال است. همین اندیشه‌ی ترسناک به ذهن حتی ابله‌ترین مرتجعین در رژیم تهران هم وارد می‌شود.
آنان که بیش از همه از فکرِ انقلاب می‌ترسند همان مردانی هستند که روی کاغذ رهبر آن هستند. موسوی دیروز به مردم فراخوان داد که تظاهرات نکنید "تا جان‌تان را نجات دهید". نتیجه روزی دیگر سرشار از اعتراضات خیابانی بود. امروز او از تظاهرکنندگان خواست به مساجد بروند "تا برای کسانی که در روز جمعه کشته شدند عزاداری کنند". این تلاشی واضح برای بیرون کردن مردم از خیابان ها و گرفتن نیروی جنبش توده‌ای است. اما جنبش در حال حاضر نشانی از خستگی نمی‌دهد.
در حال حاضر رهبرِ صوری جنبش، میرحسین موسوی است اما این تنها حادثه‌ای تاریخی است و دیری نمی‌پاید. عصبانیت و نارضایی توده‌ها که در طول ‌دهه‌ها انباشته شده است به نقطه عطفی نیاز داشت و این نقطه همین اعتراضات حول نامزد اصلی مخالفین است که توده‌ها او را به سمتی کشانده‌اند که در مخالفتش با دولت بیش از قصد خود پیشروی کند. بحران کنونی از خشم عمومی بر سر انتخابات کشوری ناشی شد اما به چیزی بسیار فرای آن رسیده است و می‌تواند با طرح مسئله‌ی قدرت خاتمه یابد.
جنبش انقلابی دارد قدرت می‌گیرد. هر روز مقامات به مردم هشدار می‌دهند که از خیابان‌ها بیرون بروند و هر روز مردم به خیابان‌ها می‌آیند. هر روز موسوی تظاهرات را لغو می‌کند و هر روز تظاهرات صورت می‌گیرد. این تظاهرات‌های توده‌ای، که در سکوت برگزار می‌شود، آهنربایی قدرتمند هستند که هر روز حمایت بیشتری جلب می‌کند.
جنبش با مبارزترین و شجاع‌ترین عناصر، با دانشجویان قهرمان ایران در مرکز، شروع شد. اما هر چقدر که شهروندان می‌بینند که تظاهرات‌ها ادامه دارد و مقاماتی که این همه ازشان می‌ترسیدند قدرتی برای توقف آن‌ها ندارند، شمار بسیار مردان و زنان عادی شجاعت پیوستن را پیدا می‌کنند. آن‌ها که به خیابان می‌آیند به قدرت خودشان پی می‌برند. ترس‌شان را تا حدود زیادی از دست می‌دهند. جایگاه خود را بالاتر حس می‌کنند. دیگر سرشان رو به زمین نیست. توده‌ها از دل این تظاهرات‌های صامت صدای خود را پیدا می‌کنند و اعتراضات خاموش به نعره‌ای کرکننده بدل شده است.
به همین خاطر است که موسوی، که دو بار در خلع سلاح جنبش توده‌ای ناکام مانده است، دست به تاکتیک اعلام "روز عزاداری" زده است. اما تاریخ انقلابات نشان می‌دهد که حتی روزهای عزاداری هم می‌توانند خطرناک باشند. وقتی از شمار بسیار مردم، حتی وقتی در مساجد گرد آمده‌اند، دعوت کنند که بر سر سرنوشت رفقایشان که در نبرد با استبدادی بی‌رحم جان سپرده‌اند، کوتاه بیایند، آن‌ها بسیار عصبانی خواهند شد. شاید آن‌ها به حرف موسوی گوش کنند و به مساجد بروند. اما وقتی بیرون بیایند چه می‌شود؟
دولت ایران تنها چند روز خیزش‌های 1999 و 2003 به رهبری دانشجویان را تحمل کرد و سپس به سرکوب هراسناک روی آورد و بسیجی‌ها را به دانشگاه‌ها ریخت و آن‌ها دانشجویانی را از پنجره بیرون پرت کردند، با آجر و زنجیر و باتوم به سرها کوبیدند و بسیاری را زندانی کردند. بلافاصله پس از انتخابات جمعه آن‌ها از همین تاکتیک‌های ارعاب استفاده کردند اما به نتیجه چندانی نرسیدند. این دفعه اوضاع فرق می‌کند.
گزارش‌های خبری دولت ایران از قتل هفت نفر در شهرهای مختلف به این علت مخابره شد که از تظاهرات بزرگ ضدحکومتی دیگری در روز سه‌شنبه جلوگیری کند. نتیجه‌‌ بر عکس شد و تظاهرات‌های روز سه‌شنبه پیشامد اعتراضات بیشتر در روز چهارشنبه شد. دولت برای تحمیل پایانی سریع به تظاهرات‌ها مثل دفعات قبل کار بسیار سختی پیش رو دارد. این دفعه اوضاع خیلی فرق می‌کند. ما گفته‌ی آن اشرافزاده‌ی فرانسوی به شاه را تکرار می‌کنیم: "عالیجناب، شورش نشده. انقلاب شده!"
شکاکان چپ
عجیب آنجاست که بعضی از چپ‌ها، حتی بعضی که اسم خودشان را مارکسیست گذاشته‌اند، این را نمی‌فهمند. پس از این همه سال که ظاهرا اتفاقی در ایران نمی‌افتاد، بسیاری از این چپ‌ها، که در جوانی‌شان خیلی رادیکال بودند اما در میانسالی به شکاکی راحت‌طلبانه افتادند، تمام امیدشان به تحول انقلابی جامعه را از دست داده‌اند. آن‌ها انتظار خیزش کنونی را نداشتند چرا که هیچ اعتمادی به توان بالقوه‌ی انقلابی توده‌ها ندارند. و حالا، حتی وقتی که جنبش جلوی چشم‌شان دارد اتفاق می‌افتد، حاضر به باور آن نیستند.
از این جور آدم‌ها همیشه پیدا می‌شود. در سال 1917 هم در روسیه بودند. تروتسکی منشویک‌های روس را به معلم پیر و خسته‌ای تشبیه می‌کرد که سال‌ها برای شاگردانش از بهار گفته است. اما یک روز صبح این استاد پیر پنجره را باز کرد تا کمی هوای تازه به کلاس گرد و خاک گرفته‌اش بیاید. ناگهان آسمانی آبی را دید و درخشش خورشید و خواندن پرنده‌ها را حس کرد و شنید و ناگهان پنجره را بست و بهار را انحرافی هیولاوار از طبیعت اعلام کرد.
شکاکان "چپِ" ما هم درست مثل همان استاد پیر زهوار درفته هستند. آن‌ها دوست دارند کلی از انقلاب صحبت کنند و ما را به یاد وقتی بیاندازند که در پاریسِ 1968 یا تهرانِ 1979 جوان بودند اما در واقعیت یک اتم روحیه انقلابی و یک گرم درک مارکسیستی در خود ندارند. چنین کسانی مانع راه انقلابند و جوانان را با شکاکیت زهرآلود خود مسموم می‌کنند. خوشبختانه آن‌ها نفوذی در نسل جدید ایران ندارند. این نسل نیازی به این "استادان" باهوش ندارد تا درس مبارزه بگیرد.
علیرغم این شکایات حقیرِ شکاکان که موقع دیدن انقلاب آن را نمی‌فهمند، جنبش واقعی روز به روز بیشتر پیشرفت می‌کند. دیروز حتی تلویزیون دولتی ایران فیلم کوتاهی از اعتراض‌های توده‌ای پخش کرد. این خبر جزئی بسیار مهم است و اثباتی بر اختلافات بیشتر درون رژیم است. حتی مهم‌تر آن‌که دیروز شش فوتبالیستی که برای تیم ملی ایران بازی می‌کنند (از جمله کاپیتان) در مسابقات راه‌یابی به جام جهانی در سئولِ کره‌جنوبی با دست‌بندهای سبز (که با اعتراضات شناخته می‌شود) ظاهر شدند. ایران هم از کشورهای عاشق فوتبال است و تصاویر اعضای تیم ایران با دست‌بندهایی که به دست داشتند در تلویزیون ایران پخش شد و میلیون‌ها نفر آن را دیدند.
این ها رویدادهایی الهام‌بخش است که باید قلب هر کارگر آگاه طبقاتی و هر جوان انقلابی را با شادی پر کند. و در مورد شکاکان... بگذار آن‌ها همچنان چای گیاهی بخورند و گریه و زاری کنند و در گذشته‌ای زندگی کنند که در آن هنوز حس گنگی از عقاید انقلابی در خود داشتند. "بگذار مردگان، مردگان را به خاک بسپرند". ما کارهای مهم‌تری داریم!
محدودیت تظاهرات‌ها
کارزار کنونی تظاهرات‌ها نقشی بسیار ارزشمند در به پا خواستن توده‌ها و دادن نقطه عطفی برای عمل به آن‌ها بازی کرده است. اما این تظاهرات‌ها محدودیت‌هایی هم دارند و خطر اینجاست که کسانی که اعتراضات را به پیش می‌برند این را نفهمند. علیرغم انرژی و شجاعت عظیمی که تظاهرکنندگان نشان داده‌اند آن‌ها نمی‌توانند تا ابد سطح کنونی فعالیت را حفظ کنند. اگر مبارزه به سطحی بالاتر برده نشود، مردم از تظاهرات‌های بی‌پایان خسته می‌شوند و جنبش نیرویش را از دست می‌دهد. در این صورت خطر سرکوب انتخابی افزایش می‌یابد و دولت فعال‌ترین عناصر را دست‌چین می‌کند.
در قلب جنبش تناقضی هست. این تناقض به زبان ساده چنین است: موسوی می‌خواهد با رژیم به سازش برسد اما تظاهرکنندگان می‌خواهند نظام را سرنگون کنند. در واقع موسوی و سایر رهبران سعی کرده‌اند شعارها را معطوف به نتایج انتخابات کنند تا جنبش را به مجراهای "امن" بکشانند.
علامت سوال اینجاست که رهبران ایران چقدر تظاهرات‌ها را تحمل می‌کنند و در ضمن اعتراضات در صورت فقدان چشم‌انداز نتیجه‌ی قاطع چه قدر در خیابان‌ها می‌ماند. بعضی تحلیل‌گران از "سناریوی تیان‌آن‌من" صحبت می‌کنند. آن‌ها نگران تکرار تانک‌هایی هستند که دولت چین در سال 1989 برای سرکوب بی‌رحمانه‌ی تظاهرات‌های خواهان دموکراسی به خیابان آورد.
یکی از تحلیل‌گران گفت: "من انتظار دارم موقعیت بیشتر قطبی شود و با توجه به مشخصه‌ی رژیم فکر می‌کنم طولی نکشد که تانک‌ها را بیرون بیاورند". بعضی واقعیات در نگاه اول این دیدگاه را تایید می‌کنند. دار و دسته‌های احمدی‌نژاد به حملات خود بر دانشجویان، که محرکان اصلی اعتراضات به حساب می‌آیند، ادامه می‌دهند. این کار برای ایجاد فضایی از رعب و وحشت است. طبق گزارش‌ها، اعضای شبه‌نظامیان داوطلب ایران (بسیج) شبانه به خوابگاه‌های دانشگاه‌ها در چندین شهر ایران حمله کردند. بسیجی‌ها به دانشگاه‌ها ریختند، خوابگاه‌ها را غارت کردند و بعضی دانشجویان را کتک زدند. به گفته‌ی خبرنگار ما، چندین دستگیری انجام شد و رئیس دانشگاه در شهر شیراز استعفا داده است.
اما این حرکات نتوانسته روحیه‌ی اعتراض را پایین بکشد. بر عکس روی شعله‌ها نفت ریخته است. علیرغم تمام تلاش‌های مقامات و موسوی برای لغو اعتراض پنجشنبه، می‌توانیم با اطمینان پیش‌بینی کنیم که امروز نیز تظاهرات‌های بیشتری شاهد خواهیم بود. این دیدگاه که خیزش به زودی سرکوب می‌شود، ابعاد این جنبش و تاثیرش بر دولت را نادیده می‌گیرد. اگر آخرین گزارش‌ها را باور کنیم (و ما دلیلی نمی‌بینیم که نکنیم) تسلط رژیم بر دستگاه سرکوبش رو به تضعیف گذاشته است. جوآن کول، استاد تاریخ خاورمیانه در دانشگاه میشیگان، که خیزش را در وبلاگ خود به نام "نظر مطلع" (Informed Comment) دنبال می‌کند، می‌نویسد: "عظمت کنونی متفاوت از تظاهرات‌های قبلی است. در تظاهرات‌های دانشجویی قبلی مردم می‌گفتند افراطیون دارند کارهای غلطی انجام می‌دهند. اما تظاهرکنندگان امروز می‌گویند رژیم به قدری فاسد و دیکتاتوری شده که تا مغز استخوان گندیده است".
در اعتراضات قبلی، طبقه‌ی متوسط از درون ماشین، حمایت می‌کرد. سوار بر ماشین بوقی می‌زد یا چراغی روشن و خاموش می‌کرد و از کنار دانشجویانی که شعار می‌دادند می‌گذشت. آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر معظم ایران، همچون پدرسالاری آزرده‌خاطر گفت که از مرگ چند دانشجو ناراحت است و کسانی که از او انتقاد کردند نباید مجازات شوند. و پس از اولین بروز خشونت، محمد خاتمی، رئیس‌جمهور وقت، که از خونریزی بیشتر می‌ترسید حاضر به فراخواندن هوادارانش برای حمایت نشد.
به گفته‌ی ارواند آبراهامیان، متخصص جنبش‌های مخالفین در ایران در کالج باروخ، احساس کلی این بود که همه باید به خانه بروند و سعی کنند از طریق صندوق رای مشکلات را حل کنند. اما امکان آن نوع سازش با این احساس که انتخابات جمعه دزدیده شده از بین رفته است.
آقای آبراهامیان می‌گوید: "آن استدلالات دیگر جواب نمی‌دهند چون انتخابات، بن‌بست از کار درآمده است".
راهِ پیش‌روی
مارکسیست‌های واقعی، بر خلاف گنده‌گوهای خودنما، همیشه در طرف توده‌های انقلابی هستند. وظیفه ما این است که شانه به شانه در کنارشان راه برویم، با آن‌ها رابطه بسازیم و سطح کنونی آگاهی‌شان را نقطه شروع خود بدانیم و سعی کنیم جنبش را با شعارهای روشن سوسیالیستی انقلابی بارور کنیم. در مورد ایران این بدین معناست که ما جسورانه‌ترین و پیگیرترین شعارهای دموکراتیک انقلابی را مطرح کنیم و آن‌ها را با خواسته‌های انتقالی که مسئله‌ی تحول تمام و کمال انقلابی جامعه را مطرح می‌کنند پیوند زنیم.
هدف ما برپایی جمهوری کارگران و دهقانان ایران است. اما جنبش انقلابی در وضعیت کنونی مشخصه‌ی بسیار مخلوطی دارد. طبقه‌ی کارگر شروع به حرکت کرده است اما هنوز نتوانسته صدای خود را پیدا کند. طبقه‌ی کارگر برای گذاشتن مهر خود بر روی جنبش باید در خط مقدم شرکت کند. پرولتاریا برای این‌که خود را در صدر ملت قرار دهد باید به کل جنبش انقلابی ثابت کند که با انرژی برای شعارهای دموکراتیک با شیوه‌های انقلابی می‌جنگد.
چگونه می‌توان جنبش را به سطحی بالاتر برد، از تظاهرات‌ها فراتر رفت و به سمت راه‌حلی قاطع حرکت کرد؟ طبقه‌ی کارگر قدرتی دارد که می‌تواند جامعه و دولت را فلج کند. بدون مجوز این طبقه چراغی روشن نمی‌شود، چرخی نمی‌چرخد و تلفنی زنگ نمی‌زند. ما از اعتصاب عمومی صحبت می‌کنیم. ایده‌ی اعتصاب عمومی مطرح شده اما اجرا نشده است. این مسئله‌ای کلیدی است!
کارگران ایران مشکلات بسیاری دارند: دستمزدهای پایین، شرایط بد، تورم، فقدان حقوق اتحادیه‌ای. این خواسته‌های طبقاتی باید با خواسته‌های عام دموکراتیک پیوند زده شوند تا کارزار وسیعی برای اعتصاب عمومی انقلابی به راه انداخته شود. با توجه به محدودیت‌های شدید فعالیت اتحادیه‌های کارگری، چنین کارزاری را تنها شوراها می‌توانند پیش ببرند – یعنی کمیته‌های عملی که در محل کار انتخاب می‌شوند. چنین کمیته‌های عملی را دانشجویان، دهقانان، زنان و تمام سایر بخش‌های جامعه که می‌خواهند شکایات و خواسته‌های مشخصی مطرح کنند، می‌توانند برپا سازند. این کمیته‌ها باید در سطح محلی، شهری، استانی و کشوری با هم مرتبط شوند.
بعضی می‌گویند: اما این کار سختی است! بله زندگی پر از دشواری است و ما مشکلات را دست کم نمی‌گیریم. اما باید نوعی چشم‌انداز به جنبش داد، نوعی سیاست و تاکتیک منسجم که بتواند راه پیشروی را نشان دهد. و کی گفته که این پیشنهاد پایه‌ای عینی ندارد؟ وسعت عظیم تظاهرات‌ها نشان می‌دهد که مردم تشنه‌ی تغییر و دنبال راه نجاتند.
باضافه تظاهرات‌ها محدود به دانشجویان نمانده و مردم را از تمام نسل‌ها، و به طور روزافزونی از طبقه‌ی کارگر، جلب کرده است. شاید بگویید که جنبش انقلابی هنوز گیج و مبهم است و فاقد رهبری مناسب است. بله درست است. اما این چیزها در ابتدای هر انقلابی غیر قابل اجتنابند. می‌توانیم بگوییم توده‌ها نمی‌دانند دقیقا چه می‌خواهند. اما آن‌ها دقیقا می‌دانند چه نمی‌خواهند. آن‌ها دیگر حاضر به تحمل وضع حاضر نیستند و دارند علیه آن می‌جنگند. همین برای شروع کار کافی است!
و اما رهبری... رهبری از آسمان فرود نمی‌آید. مارکسیست‌های ایران عقاید درستی دارند اما اقلیتی کوچک هستند. برای فتح اکثریت به دو چیز نیاز است: تجربه‌ی توده‌ها که همیشه در مسیر انقلاب خیلی سریع یاد می‌گیرند و قابلیت ما برای پیش گذاشتن شعارهای به‌موقع و صحیح که با جنبش واقعی مرتبطند.
خواسته‌ای که نیازهای کنونی را بیان می‌کند، خواست مجمع موسسان انقلابی است. مسئله بازشماری آرای تقلبی نیست. مسئله حتی بر سر انتخابات جدید نیست – چه کسی می‌خواهد تضمین کند که انتخابات جدید عادلانه‌تر از انتخابات‌های قبلی خواهد بود؟ الان دیگر مسئله بر سر تغییر کامل است. هیچ چیز دیگری کفایت نمی‌کند. مرگ بر رژیم کهن، سیاستمداران فاسدش و قانون اساسی ارتجاعی‌اش! ما خواهان تحول کامل صحنه سیاسی بر اساس قانون اساسی جدید و کاملا دموکراتیک هستیم.
من همیشه مخالف سواستفاده از این شعار بوده‌ام چرا که بعضی‌ها ابلهانه آن‌را دوای تمام دردهای جامعه می‌دانند. این شعار برای کشوری مثل آرژانتین، که نوعی دموکراسی بورژوایی مدتی در آن بر پا بود، نامناسب بود. برای بولیوی در زمانی که پرولتاریا می‌توانست پیش‌تر برود و قدرت را فتح کند، نامناسب بود. اما برای ایران کاملا مناسب است. توده‌ها در اینجا در حال مبارزه برای سرنگونی رژیمی ضددموکراتیک هستند.
مثل روسیه‌ی تزاری، مبارزه علیه اتوکراسی اولین وظیفه‌ی انقلاب سوسیالیستی است. اما باز هم مثل روسیه، آخرین وظیفه این نیست. در واقع وظایف انقلاب بورژوا دموکراتیک در هر دو مورد ارتباطی ناگسستنی با وظایف انقلاب سوسیالیستی دارد. در ایران هم مثل روسیه بورژوازی فاسد و ارتجاعی است. لیبرال‌های بورژوا نشان داده‌اند که قادر به جنگیدن جدی علیه نیروهای ارتجاع نیستند. هر قدمی که پیش می‌گذارند تنها بخاطر این است که جنبش توده‌ها مجبورشان می‌کند. و به محض این‌که جنبش پایین بیاید با عجله دنبال سازشی فاسد با آیت‌الله‌ها می‌روند. به این آقایان هیچ اعتمادی نمی‌شود کرد!
پرولتاریای ایران بسیار بزرگ‌تر و قوی‌تر از طبقه کارگر روسیه در سال 1917 است. این پرولتاریا متحدان قدرتمندی در میان دهقانان، فقرای شهری، زنان سرکوب‌شده، دانشجویان انقلابی و روشنفکران دارد. این‌ها نیروهای زنده و پویای انقلاب ایرانند! در مراحل اول انقلاب، که وظایف دموکراتیک مطرح است، پرولتاریا باید خود را با پرشورترین دفاع از شعارهای دموکراتیک، بخصوص مجمع موسسان، در صدر ملت قرار دهد.
اما پرولتاریا نباید منافع طبقاتی خود را تسلیم خواسته‌های دموکرات‌های خرده‌بورژوا کند بلکه باید با خواسته‌های طبقاتی خود به پیش رود. بورژوازی بزدل و ارتجاعی ایران به عنوان مانعی بر سر راه خواسته‌های دموکراتیک مردم افشا می‌شود. تنها طبقه‌ی کارگر می‌تواند نبرد برای دموکراسی را فتح کند و این از محصولات مبارزه انقلابی برای سوسیالیسم و جمهوری کارگران و دهقانان ایران خواهد بود. جنبش به درجه‌ای پیروز می‌شود که طبقه‌ی کارگر قادر به رهبری آن باشد.
لندن، 18 ژوئن 2009